تبليغاتX
علی مظلومترين مرد تاريخ قال رسول الله صلی الله علیه و آله: « یاعلی! کذب من زعم انه یحبنی و هو یبغضک یاعلی! دروغ می گوید کسی که گمان می کند مرا دوست دارد در حالی که بغض تو را در دل دارد. بحارالانوار ج39 /269
آیا نقد صحابه مساوی با کفر است؟ 

یکی از مسائلی که تندروهای وهابی بر آن تاکید میکنند این است که چون شیعه، صحابه را قابل نقد میدانند و اعمال آنها را نقد میکنند پس کافر هستند ؛ اما خوب بود این اشخاص قبل از کافر دانستن شیعه ها به کتب صحیح اهل سنت نگاهی می انداختند:

در صحيح بخارى و مسلم از قول رسول اكرم صلى الله عليه و اله و سلم آمده اگر از رهبر اسلامى كار نا خوشايند هم ديديد بايد تحمل كنيد و صبر پيشه نماييد زيرا هر كس از گروه مسلمين به اندازه يك وجب هم جدا شود مرگ او همانند مرگ جاهليت است صحيح البخاري: 8 / 87، أوّل كتاب الفتن، صحيح مسلم: 6 / 21، كتاب الإمارة، باب الأمر بلزوم الجماعة عند ظهور الفتن .

و در مسند احمد بن حنبل و صحيح ترمذى آمده: يك وجب از توده مردم جدا شدن موجب خروج از دين اسلام استمسند أحمد: 5 / 180، سنن أبي داود: 2 / 426، سنن الترمذي: 4 / 226،

طبرانى و هيثمى از رسول گرامى صلى الله عليه و اله و سلم نقل كرده‏اند: اگر كسى به مقدار بند كمان از جماعت جدا شود نماز و روزه او مورد قبول نيست و بدن او هيزم جهنم خواهد بودالمعجم الكبير: 3 / 302، مجمع الزوائد: 5 / 217

حال سوال این است:

با توجه به اين روايات، تكليف كسانى كه در برابر على بن ابي طالب عليه السلام كه بعد از قتل عثمان بعنوان حاكم رسمى جامعه اسلامى بود، قيام كردند چه مى‏شود؟

البته اگر در جواب این سوال گفته شود که آنها در اين خلاف بزرگ كه باعث كشته شدن هزاران مسلمان شدند، اجتهاد كردند و خطا كردند، در این صورت ديگر خطاكارى در عالم يافت نخواهد شد؛ چون هر كس كار خلافى مى‏كند، قطعاً براى خود توجيه وتأويلى دارد؟

اين مطلب را براي جوانان اهل سنت نوشتم كه احيانا فريب تبليغ وهابيت

را نخورند و با كوچكترين بهانه اي شيعه را كافر نشمارند

 

|+|
نوشته شده توسط سيد هاشم در سه شنبه سی ام تیر 1388 و ساعت
یک بام و چندین هوا! 

ابن ماجه در کتاب خود به نقل از عبدالله بن عمر نقل می کند: قال رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم الحسن و الحسین سیدا شباب اهل الجنه  و ابوهما خیر منهما»

ابن اثير در کتاب خود ميگويد : "وقتى امام حسين (علیه السلام) به شهادت رسيد عمر بن سعد عـده اى را فرمان داد کـه سـوار بـر اسبها شوند و بدن امام حسين را پامال کنند " .

    العجلی در کتاب معرفة الثقات ميگوید : " عمر بن سعد بن ابى وقاص مدنى،ثقه و مورد اطمينان است،او از پدرش احاديثى نقل ميکند و مردم از او نقل ميکنند و او کسى است که امام حسين را بقتل رسانيد " .

   البته صاحب کتاب در دنباله می گوید: "او امير لشکر بود و مباشر قتل نبود " . (البته ایشان مشخص نکرده پس مراد از جمله قبلی در کتاب خودش چیست؟!)

  ابن حجر در تقريب التهذيب مينويسد : "عمر بن سعد بن ابى وقاص  ساکن کوفه و صدوق (بسيار راستگو ) بود  ، اما او را بخاطر امير بودنش بر سپاهى که با حسين جنگيد سرزنش کردند "     .

    مزى در رابطه با او مى گوید: " ابن سعد کسى است که امام حسين را به قتل رسانيـد و  او  تابعى و مورد اطمينان و وثوق است " .

وای که چه بلبشویی است!

توهین به یکی از صحابه (به زعم وهابیت) موجب کفر شیعه می شود، و قتل یک صحابی آن هم فرزند رسول خدا صلی الله علیه و آله نه تنها موجب کفر قاتل نمی شود بلکه قاتل صدوق و مورد وثوق و مورد اطمینان نیز هست!!!

 

|+|
نوشته شده توسط سيد هاشم در چهارشنبه دوم بهمن 1387 و ساعت
آیا احمد بن حنبل مشرک بوده است؟! 

وهابیها (نه اهل سنت واقعی) به تبع از بزرگ خودشان ابن تیمیه، هر کسی را که به مُرده ، و یا به قبر او تبرک جوید، مشرک می دانند.

اما فتواي احمد بن حنبل:

ابن العلا روايت مي كند كه از احمد بن حنبل در مورد بوسيدن قبر و منبر نبي اكرم (صلی الله علیه [وآله] و سلم) سؤال شد، گفت: اشكالي ندارد. اين سخن وي را به ابن تيميه رساندم و او بسيار تعجب كرد و گفت: از احمد تعجب مي كنم اين سخن نزد من بسيار بزرگ است!                     (وفاء الوفاء 4: 1414)

سوال این است:

چرا ابن تيميه فتوا به شرك احمد بن حنبل نداده است؟!

|+|
نوشته شده توسط سيد هاشم در یکشنبه نوزدهم آبان 1387 و ساعت
ابن تیمیه و توهین به صحابه 

یکی از اتهاماتی که وهابیت به واسطه آن به شیعه ها نسبت شرک و کفر میدهند این است که شیعیان تمام صحابه را عادل ندانسته و آنها را نقد میکنند ، اما با مراجعه به بعضی از کتب وهابیت همچون منهاج السنه ، اهانتهای تندی به صحابه شده است که این موجب تعجب و تامل بسیار است .

ابن تیمیه می گوید: حدیث «اقضاکم علی» صحیح نمی باشد چرا که قضاء مستلزم علم و دین است، لذا این حدیث نمیتواند صحیح باشد!

لازمه کلام او  این است که مولا امیرالمومنین فاقد علم و دین بوده است (منهاج السنه ج4 ص138)

ذکر این نکته مهم است که این کلام ابن تیمیه، مخالف با قول عمر بن الخطاب

نیز می باشد که در صحیح بخاری (اصح ترین کتاب اهل سنت)

می گوید: (اقضانا علی)  ج4ص 1628،مصنف ابن

ابی شیبه ج7 ص 183،مسند احمد ج5 ص113 و...

 و همچنین روایات زیادی که در کتب اهل سنت درباره علم امیرالمومنین علی علیه السلام

 ذکر شده است.

حال سوال این است

آیا اگر یکی از شیعیان نسبت به صحابه و خلفاء راشدین این کلام را میزدند که اینها دین نداشته اند، موجب نمیشد تا تمامی وهابیون او را کافر قلمداد کنند و فریاد برآورند که او گمراه شده است؟، آیا نباید ابن تیمیمه را به واسطه همین یک کلام، گمراه شده (باکمی تخفیف!)  قلمداد کرد؟ (به نسبت به عقیده خود وهابیت)

حال کلام خلیفه دوم صحیح است یا کلام ابن تیمیه؟!

راستی چرا ابن تیمیه که حتی کلامش مخالف با قول بزرگترین صحابه (از نظر اهل سنت) قرار میگیرد باز هم مورد احترام وهابیت قرار میگیرد؟ ایا این جای تامل بیشتری برای جوانان اهل سنت ایجاد نمیکند؟

اين مطلب را براي جواناني از برادران اهل سنت خود نوشتم كه

احيانا فريب تبليغ وهابيت را نخورند. مشرک قلمداد کردن شیعیان

ساخته ابن تيميه است كه بعدها با به قدرت رسيدن محمد بن عبدالوهاب

تبديل به يك آيين حكومتي و رسمي شد.

جوانان عزيز پيش از آنكه شيعيان را مشرك بخوانيد به كتب حديثي خودتان مراجعه كرده و حقايق را بيشتر درك كنيد.

|+|
نوشته شده توسط سيد هاشم در یکشنبه یکم مهر 1386 و ساعت
آيا گفتن يا رسول الله شرك است؟ 

تمام كساني كه به مدينه منوره مشرف شده اند (چه شيعه و چه سني) ميدانند كه اگر روبه قبر مطهر رسول اكرم صلي الله عليه و آله وسلم بايستند و آن حضرت را مخاطب قرار دهند و عرض ادب نمايند، مامور وهابي با اشاره دست، آنان را از اين عمل به شدت نهي ميكند؛ ميدانيد چرا؟

چون از نظر آيين وهابيت هر كسي پس از مرگ خود انساني عاجز بيش نيست و لذا صدا زدن او را شرك ميدانند؛ اين جمله، سخن آل شيخ مفتي اعظم عربستان است كه ميگويد:

«دعاءالميت بعد موته شرك » صدا زدن هر مرده اي پس از مرگش شرك است.

حال سوال اين است:

ابوبكر بعد از وفات پيامبر، ايشان را مورد خطاب قرار ميدهد....چرا؟!

«....  در روز وفات پيامبر گرامي اسلام، ابوبكر وارد مسجد شد در حالي كه جنازه مطهر پيامبر روي زمين بود، ابوبكر بر روي بدن افتاد وبرآن بوسه زد و گريست و گفت: پدر و مادرم فدايت اي نبي خدا (... ثم اكب عليه فقبله ثم بكي فقال بابي انت و امي يا نبي الله...) صحيح بخاري جلد 2 صفحه 70

مشخصا مي بينيد كه ابوبكر خليفه اول،  رسول خدا را پس از وفات نه تنها مخاطب قرار داده، بلكه نسبت به ايشان عرض ادب نيز كرده است (بنا به نقل بخاري و ذكر اين نكته مناسب است كه:  ميدانيم در ميان اهل سنت هيچ كتابي به اندازه صحيح بخاري اعتبار ندارد و نيز پس از پيامبر هيچ شخصي از نظر آنان بالاتر و دانشمندتر از ابوبكر نيست )

حال عمل خليفه اول درست است يا عقيده وهابيت؟

 

اين مطلب را براي جواناني از برادران اهل سنت خود نوشتم كه

احيانا فريب تبليغ وهابيت را نخورند.شرك بودن يا رسول الله گفتن و ...

ساخته ابن تيميه است كه بعدها با به قدرت رسيدن محمد بن عبدالوهاب

 تبديل به يك آيين حكومتي و رسمي شد.

جوانان عزيز پيش از آنكه شيعيان را مشرك بخوانيد به كتب حديثي خودتان مراجعه كرده و حقايق را بيشتر درك كنيد.

|+|
نوشته شده توسط سيد هاشم در شنبه بیست و هفتم مرداد 1386 و ساعت
آيا پيامبرصلي الله عليه و آله بدون وصيت از دنيا رفته است؟ 

قرآن به تمام مسلمانان دستور مي دهد تا بدون وصيت از دنيا نروند: (كتب عليكم إذا حضر أحدكم الموت إن ترك خيراً الوصيّة) سورة المائدة : 3.

خود پيامبر عظيم الشان اسلام نيز ميفرمايند: وظيفه هر مسلمان داشتن وصيت‏نامه است، و نبايد سه شب از عمر مسلمانى سپرى شود، مگر اينكه وصيّت او در كنارش قرار گرفته باشد: «ما حق امرئ مسلم له شئ يوصي به ، يبيت ثلاث ليال إلا ووصيّته عنده مكتوبة».

حال سوال اينجاست:

آنانكه مى‏گويند پيامبر اكرم صلى الله عليه و اله و سلم بدون وصيت از دنيا رفته، آيا مى‏دانند كه اين كار خلاف قرآن و سنت حضرت مي باشد؟!

خداوند در سوره صف مى‏فرمايد: چرا سخنى مى‏گوييد كه به آن عمل نمى‏كنيد؟ و اين تناقض در گفتار و عمل، خشم خداوند را به دنبال دارد: (يا أيّها الذين آمنوا لِمَ تقولون ما لا تفعلون كبر مقتاً عند اللّه أن تقولوا ما لاتفعلون) صف: 2 و 3 .

 

آيا مى‏شود گفت: پيامبر اكرم صلى الله عليه و اله و سلم سخنى بگويد كه خود به آن عمل نكند؟!

|+|
نوشته شده توسط سيد هاشم در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386 و ساعت
الراد علی رسول الله فهو کافر 

به اجماع مسلمين اگر کسی رسول الله صلی الله علیه و اله و سلم  را رد کند، کافر است.  (الراد علي رسول الله فهو كافر)

 خداوند در قرآن مي فرمايد: «ما آتاكم الرسول فخذوه و ما نهاكم عنه فانتهوا» الحشر: 7 . از اوامر پيامبر اطاعت و از نواهي حضرت اجتناب كنيد.

همچنين مي فرمايد: در موارد اختلاف بر همگان واجب هست كه تسليم نظريّه پيامبر صلى الله عليه و اله و سلم باشند، و كسانى را كه نظر حضرت را نمى‏پذيرند، مؤمن نمى‏داند: «فلا وربّك لا يؤمنون حتّى يحكّموك فيما شجر بينهم ثمّ لا يجدوا في أنفسهم حرجاً ممّا قضيت ويسلموا تسليماً» النساء : 65 .

حال سوال اينجاست:

 آنگاه که پیامبر امر فرمودند: کتف ودواتی بیاورید که وصیتی برای شما بنویسم، که پس از من هرگز گمراه نشوید، عده ای گفتند که لازم نیست و گفته پیامبر را رد کردند.

حال تكليف آن صحابي كه در اينجا گفته پيامبر صلي الله عليه و اله و سلم را رد كردند و حتي نگذاشتند ديگران نيز به اين گفته پيامبر صلي الله عليه وآله و سلم عمل كنند، علاوه بر اين نسبت هذيان نيز به پيامبر عظيم الشان دادند، چيست؟

برادران مي توانند اين حديث را در صحيح بخاري كتاب المرضي باب 17، كتاب العلم باب 39‹ كتاب جهاد باب 172، كتاب جزيه باب 6، كتاب مغازي باب 78، كتاب صحيح البخارى كتاب الاعتصام بالكتاب والسنة باب كراهية الخلاف ج 8 ص 161؛ صحيح مسلم كتاب وصيت باب 5 حديث 22 ؛ دلائل النبوه بيهقي ج7 ص 183؛ مسند احمد ج1ص 222 و ج1 ص 293 ، طبقات الكبري ابن سعد ج 2 ص242، تاريخ طبري ج3 ص 193؛ سيره ابن كثير ج4 ص 450 و... بيابند. (اين حديث مورد اتفاق شيعه و سني مي باشد.)

در بعضي از اين احاديث به نام آن شخص نيز اشاره شده و در بعضي ديگر اشاره به نام شخص نشده است.

|+|
نوشته شده توسط سيد هاشم در یکشنبه چهاردهم مرداد 1386 و ساعت
شركت خلفاء در ترور نا فرجام رسول اكرم صلى الله عليه و اله و سلم 

يكى از مهم‏ترين سؤالى كه مطرح است اين است ، بنا به نقل ابن حزم اندلسي از علماء بزرگ اهل سنت در كتاب فقهى خود «الُمحَلّى‏»، ابوبكر، عمر وعثمان در ميان چهره‏هايى كه ترور رسول اكرم صلى الله عليه و اله و سلم را طراحى كردند به چشم مى‏خورد: «إنّ أبابكر وعمر وعثمان وطلحة وسعد بن أبي وقّاص أرادوا قتل النبي صلى الله عليه و اله و سلم وإلقاءه من العقبة في تبوك». المحلی ج11 ص 224

 

ابن حزم از علمای بزرگ اهل سنت می باشد و دیگران درباره اش چنین گفته اند:

     قال الذهبي: ابن حزم، الإمام الأوحد ، البحر ، ذو الفنون والمعارف ، ... فإنّه رأس في علوم الاسلام ، متبحر في النقل ، عديم النظير. سير أعلام النبلاء: 18 / 184 وقريب من هذافى العبر 3 / 239 ، دول الإسلام 1 / 207

     قال السمعاني: ابن حزم، من أفضل أهل عصره بالأندلس وبلاد المغرب الأنساب - اليزيدي . وقال السيوطي: وكان صاحب فنون وورع وزهد ، وإليه المنتهى في الذكاء والحفظ وسعة الدائرة في العلوم. طبقات الحفّاظ: 436.قال الزركلي: عالم الأندلس في عصره ، وأحد أئمّة الإسلام، كان في الأندلس خلق كثير ينتسبون إلى مذهبه. الأعلام: 4 / 254.
گرچه ابن حزم روايت را بخاطر وقوع وليد بن جُمَيع در سند آن، تضعيف مى‏كند ولى با مراجعه به كتب رجالى اهل سنت روشن مى‏شود كه غالب رجال شناسان وى را توثيق نموده‏اند، كما صرّح بوثاقته العجلى تاريخ الثقات: 465 رقم 1773. وقال ابن سعد: كان ثقة وله أحاديث. طبقات: 6 / 354. وأورده ابن حبّان في الثقات. كتاب الثقات: 5 / 492. وقد نقل الذهبي وابن أبي حاتم عن أبي عبداللّه بن أحمد بن حنبل قال: قال أبي: ليس به بأس. وعن يحيى بن معين أنّه قال: ثقة وقال أبو حاتم: صالح الحديث. وقال أبو زرعة: لا بأس به. الجرح و التعديل: 9 / 8 رقم 34 وتهذيب الكمال: 31 / 35. وقال الذهبي: وثّقه أبو نعيم.تاريخ الإسلام: 9 /661

واين راوى از رجال بخارى وصحيح مسلم و سنن ابي داود وصحيح ترمذي وسنن نسائي مى‏باشد تهذيب التهذيب: 11 / 122.

اگر ما کلام ابن حزم را در تضعیف ولید بن جمیع بپذیریم بسیاری از احادیث صحیح بخاری و مسلم و سنن ابی داود و ... را باید ردّ کرده و ضعیف بشمریم که این در نزد خود اهل سنت پذیرفته شده نیست.

|+|
نوشته شده توسط سيد هاشم در پنجشنبه یازدهم مرداد 1386 و ساعت
شک عمر نسبت به خود! 

در تاریخ به نقل از ابن كثير(از علمای بزرگ اهل سنت) آمده است که: عمر بن خطاب براى هر يك از صحابه پيامبر كه از دنيا مى‏رفت، اگر حذيفه، (منافق شناس عصر)، شهادت بر سلامتى او از نفاق نمى‏داد، بر جنازه او نماز نمى‏خواند: تفسير ابن كثير: 2 / 399 .
راستى چرا عمر بن خطاب حذيفه, را سوگند مى‏داد كه آيا من هم در ميان آن توطئه گران بودم يا خير؟
تفسير ابن كثير: 2 / 399، البداية والنهاية: 5 / 25، سنة تسع من الهجرة، ذكر غزوة تبوك وجامع البيان للطبري: 11/16

چرا ساير صحابه پاك رسول اللّه صلى الله عليه و اله و سلم مانند: سلمان، ابوذر، مقداد و... اين سؤال را از حذيفه نمى‏كردند؟

 آیا عمر نسبت به خود شك داشته است؟

|+|
نوشته شده توسط سيد هاشم در سه شنبه نهم مرداد 1386 و ساعت
امام جواد علیه السلام و نقد سه روایت 

 

خبر سازی بنی امیه در مقابل مدح رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم از حسنین علیهم السلام

     به مناسبت دهم رجب ولادت امام محمد تقی علیه السلام 

 

 در احتجاج طبرسی آمده است كه مامون در پی ازدواج دخترش ام الفضل با امام جواد علیه السلام در مجلسی حاضر بود كه امام جواد به اتفاق یحیی بن اكثم و گروهی از نزدیكان و اطرافیان مامون حضور داشتند ...

 

آنگاه یحیی بن اكثم گفت :

 روایت شده كه ابوبكر و عمر بن خطاب  در زمین همچون جبرائیل و میكائیل در آسمانند.

 

امام علیه السلام فرمود :

 در این روایت نیز باید دقت شود زیرا جبرائیل و میكائیل  دو فرشته مقرب خدا هستند كه مطلقا ً خدا را معصیت نكرده و حتی با یك گناه ، از  طاعت او سر نپیچیده اند حال آنكه آنها (ابوبکر و عمر) به خداوند عز وجل شرك ورزیده اند  اگر چه  پس از شرك ، اسلام آورده باشند ولی بیشتر عمر آنها به شرك گذشته است و محال است كه به آن دو فرشته ، تشبیه شده باشند .

 

آنگاه یحیی بن اكثم گفت :

 همچنین روایت شده كه آنها سروران سالمند بهشتند در این مورد ای ابو جعفر ، چه می گویی ؟

 

حضرت فرمود :

 این خبر نیز صحیح نیست  زیرا در میان اهل بهشت پیر و سالمند وجود ندارد این خبر را بنی امیه در برابر آنچه از پیامبر صلی الله علیه و آله درباره حسن و حسین و اینكه آن دو سرور جوانان بهشتی هستند ، وضع كرده اند .

 

یحیی گفت :

 روایت شده است كه پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود : اگر من مبعوث نشده بودم عمر بن الخطاب  به پیامبری می رسید .

 

امام علیه السلام فرمود :

 كتاب خدا از این حدیث ، راست تر است خداوند متعال در كتابش می فرماید :

 ((  و اذ اخذنا من النبیین میثاقهم و منك و من نوح ))

  خداوند از همه پیامبران ، پیمان و عهد گرفته است و چگونه ممكن است پیمانش را عوض كند و همه پیامبران حتی یك لحظه به خدا شرك نورزیده اند و چگونه می شود كه خداوند كسی (عمر بن الخطاب) را كه مشرك بود و بیشتر عمر خود را در شرك به خدا گذرانده ، مبعوث كند ؟

 


 ترجمه كتاب " ائمه اثنا عشر " با نام " زندگی دوازده امام " ج 2  ص 462   نویسنده : هاشم معروف الحسنی  مترجم : محمد مقدس/ انتشارات امیر كبیر            سایت فطرت 

|+|
نوشته شده توسط سيد هاشم در سه شنبه دوم مرداد 1386 و ساعت
مخالفت فاطمه سلام الله عليها ، سند بطلان خلافت  
با سلام و احترام به تمامی دوستان:

با طرح یک سوال که از فرمایشات ابومهدی قزوینی بدست آمده، در خدمت عزیزان خصوصا برادران اهل سنت هستم امیدوارم با جواب صحیح من را راهنمایی کنند.

در كتب معتبر از رسول اكرم ( صلی الله علیه و آله و سلم  ) نقل شده : « من مات بغير إمام مات ميتة جاهليّة » مسند أحمد ، ج 4 ، ص 96 ؛ المعجم الكبير للطبرانى ؛ ج 19 ، ص 388 ؛ مجمع الزوائد للهيثمى ، ج 5 ، ص 218 ؛ شرح نهج البلاغه لابن أبي الحديد ، ج‏9 ، ص 155 وى گفته : « وأصحابنا كافّة قائلون بصحّة هذه القضيّة » . .

هر كس بدون امام از دنيا برود مرده او همانند مردگان دوران جاهليت است .

و بخارى در صحيح خود توسّط ابن عبّاس از رسول اكرم ( صلی الله علیه و آله و سلم  ) نقل كرده است كه فرمود : « ليس أحد يفارق الجماعة قيد شبر فيموت إلّا مات ميتة جاهليّة » صحيح البخاري ، ج 8 ص 105 ، كتاب الأحكام ، باب السمع والطاعة للإمام . .

هر كس از جامعه اسلامى به مقدار يك وجب دور شده و جدا شود ، مرگ او همانند مرگ جاهليت است .

و مسلم نيز در صحيح خود به واسطه ابو هريره از رسول‏مكرّم ( صلی الله علیه و آله و سلم  ) آورده است كه فرمود : « من خرج عن الطاعة وفارق الجماعة فمات ، مات ميتة جاهليّة » صحيح مسلم ، ج 6 ص 21 ، كتاب الإمارة ، باب الأمر بلزوم الجماعة . .

كسى كه از فرمان حاكم سرپيچى نموده و از جامعه مسلمانان جدا شود همانند مردگان زمان جاهليت از دنيا خواهد رفت .

حال سوال اینجاست كه تكليف حضرت صديقه طاهره ( سلام الله علیها  ) كه با ابوبكر بيعت نكرد چه مى‏شود؟ با اين‏كه در حقّ او آيه تطهير نازل شده و صدها روايت از رسول گرامى ( صلی الله علیه و آله و سلم  ) در فضيلت او رسيده است ، مانند : « فاطمة سيّدة نساء هذه الأمّة » و يا « سيّدة نساء اهل الجنّة » في صحيح البخاري : قال رسول اللّه يا فاطمة ألا ترضين ان تكوني سيّدة نساء المؤمنين أو سيّدة نساء هذه الامّة . صحيح البخارى ، ج 7 ، ص 142 ، كتاب بدء الخلق باب علامات النبوّة ، كتاب الاستئذان ، باب من ناجى بين يدي الناس ؛ صحيح مسلم ، ج‏7 ، ص‏143 كتاب فضائل الصحابة باب ( 15 ) باب من فضائل فاطمة بنت النبي - صلى اللَّه عليه وآله - ح 99 وهم‏چنين آمده : فاطمة سيّدة نساء اهل الجنّة . صحيح البخارى ، ج‏4 ، ص‏209 و219 . .

آيا روايات « مات ميتة جاهليّة » قابل اعتماد نيست؟ يا نستجير باللّه حضرت زهرا ( سلام الله علیها ) به سخن و سنّت پيامبر عمل ننمود؟ و يا ابوبكر را شايسته جانشينى نمى‏دانست؟

|+|
نوشته شده توسط سيد هاشم در دوشنبه چهاردهم خرداد 1386 و ساعت
رد خلافت ابوبکر 
(این مطلب که می خوانید برای یکی از عزیزان گران آمده بود ولی متاسفانه بجای پاسخگویی، زبان به فحاشی باز کرده بود، گر چه از دشمنان اهل البیت بیش از این انتظاری نمی رود چرا که آنها به بزرگ خودشان اقتدا می کنند که او نیز نتوانست ائمه و فاطمه زهرا سلام الله علیها را تحمل کند. به امید روزی که همه از در منطق و گفتگو در آیند و بجای فحاشی دنبال حقیقت بروند. عزیزان را به قضاوت در این باره دعوت می کنم.)

أفمن يهدى الى الحق احق ان يتبع امن لا يهدى الا ان يهدى فما لكم كيف تحكمون؟ (سوره يونس آيه 35)

در اینجا به پاره‏اى از دلائل اهل سنت كه سست‏تر از تار عنكبوت است اشاره ميشود تا حقيقت امر براى طالبان حق روشن گردد.

دليل يكم :چون ابو بكر نسبت برسول خدا فداكارى كرده و هنگام هجرت با او سفر كرده و مصاحب او و رفيق غار بود لذا از روى در قرآن نام برده شده و اين فضيلت دليل شايستگى او بر خلافت ميباشد.

 رد دليل فوق : اولا چنانكه در فصل يكم اين بخش بثبوت رسيد امامت و جانشينى رسول خدا

منشأ الهى دارد و امام بايد از جانب خدا تعيين شده و بوسيله پيغمبر بمردم ابلاغ گردد

همانطوريكه برابر آيه تبليغ در غدير خم تعيين و ابلاغ گرديده است. ثانيا مسافرت ابو بكر با

آنحضرت طبق قرار قبلى نبوده بلكه تصادفا در راه باو برخورد كرده بود و طبرى در جزء سيم

تاريخ خود مينويسد كه ابو بكر از عزيمت پيغمبر اطلاعى نداشت . ثالثا نفس مصاحبت دليل

فضيلت نميشود زيرا حضرت يوسف نيز در زندان عزيز مصر با دو نفر كافر كه بارباب انواع قائل

بودند مصاحب بود كه در اينمورد خداوند از قول او فرمايد:يا صاحبى السجن ءارباب متفرقون

خير ام الله‏الواحد القهار؟ اى دو مصاحب و رفيق من آيا خدايان متفرق (كه شما قائليد)

بهترند يا خداى يكتاى قاهر؟) پس ممكن است دو نفر هم كه با هم تضاد عقيده دارند با هم يار

و مصاحب شوند. رابعا اين سخن كه از ابو بكر در قرآن ياد شده دليل بر مذمت و طعن او است

   نه دليل بر فضيلت او زيرا آيه شريفه چنين است:فقد نصره الله اذ اخرجه الذين كفروا ثانى  

اثنين اذ هما فى الغار اذ يقول لصاحبه لا تحزن ان الله معنا  يعنى خداوند پيغمبرش را موقعيكه

 كافران او را (از مكه) بيرون ميكردند يارى نمود و يكى از آندو تن (رسول خدا) كه در غار بودند

برفيق و همسفر خود (بابو بكر كه از ترس مشركين مكه پريشان و مضطرب بود) گفت

اندوهگين مباش كه خدا با ما است. از بيان آيه معلوم ميشود كه ابو بكر از اين مصاحبت و

مرافقت اتفاقى پشيمان بوده با اظهار عجز و بيم پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله را ناراحت

مينمود و آنحضرت او را دلدارى ميداد.و اينجا سؤالى پيش ميآيد كه آيا حزن و اندوه ابو بكر براى

 خدا بوده و عمل نيكى محسوب ميشد يا بر عكس صرفا از ترس جان خود اندوهگين بود؟ اگر

 حزن او در راه خدا بود چرا پيغمبر او را از عمل نيك منصرف ميكرد و اگر از ترس جان خود بود

در اينصورت اين آيه نه تنها بر فضيلت او دلالت ندارد بلكه بز دلى و ترسوئى او را ميرساند كه

در نتيجه اين جبن و ضعف پيغمبر را نيز ناراحت ميكرده است و خداوند هم در آن غار مخوف

پيغمبر را مورد لطف و توجه قرار داده و هيچگونه ارزشى بمصاحبت ابو بكر قائل نشده است

زيرا در دنباله آيه مزبور فرمايد:فانزل الله سكينته عليه و ايده بجنود لم تروها.پس خداوند

آرامش خاطر بر پيغمبرش نازل فرمود و او را با سپاههاى غيبى كه شما نديده‏ايد تأييد

نمود.طرفداران ابو بكر ميگويند خداوند آرامش و سكون خاطر را بابو بكر فرستاد نه برسولش

زيرا آنحضرت احتياجى بآرامش نداشت در پاسخ ميگوئيم دنباله آيه ميفرمايد و او را بلشگرهاى

غيبى تأييد كرد و چون مؤيد بلشگرهاى غيبى پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله است بنا بر اين

 نزول سكينه هم در باره آنحضرت است چنانكه در اول آيه هم ميفرمايد فقد نصره الله يعنى

موقع خروج از مكه هم فقط پيغمبر مورد نصرت خدا بوده نه ابو بكر. اما اينكه ميگويند پيغمبر

 احتياجى بآرامش نداشت خداوند در همان سوره صريحا نزول سكينه را در جنگ حنين به

پيغمبر بيان فرموده است آنجا كه فرمايد:ثم انزل الله سكينته على رسوله و على المؤمنين 

 آنگاه خداوند سكون و آرامش را بر رسول خود و مؤمنين نازل فرمود.) پس همچنانكه در اين

آيه علاوه بر رسول خدا بر مؤمنين هم سكينه نازل شده است در آنجا نيز اگر ابو بكر هم

مشمول مفاد آن آيه بود از او هم نام برده ميشد و آيه چنين نازل ميگشت: فانزل الله سكينته

عليه و على صاحبه و يا فانزل الله سكينته عليهما و ايدهما...ولى مى‏بينيم ضمير تثنيه در كار

نيست در نتيجه نزول سكينه و آرامش،و تأييد بوسيله لشگرهاى غيبى فقط در باره رسول

اكرم است و ابو بكر هم با همان حالت ترس و لرز در غار باقى مانده است و ما از برادران سنى

 مى‏پرسيم اين چه فضيلتى است كه شما براى ابو بكر تراشيده‏ايد و اگر هم فضيلت را ملاك

خلافت ميدانيد باز هم در داستان هجرت قهرمان اين صحنه پر آشوب على عليه السلام بوده

است كه در همان شب مرگ حتمى را از جان و دل استقبال كرد و در فراش پيغمبر بيتوته نمود

 و بنا بگفته ابن ابى الحديد و ساير علماى بزرگ عامه آيه و من الناس من يشرى نفسه ابتغاء

 مرضاة الله (4) در شأن او نازل گشت.فتدبروا يا اولى الابصار!

دليل دوم: ميگويند چون پيغمبر در روزهاى آخر زندگانى خود كه بحالت بيمارى در منزل عايشه بسترى بود ابو بكر را براى نماز خواندن با مسلمين بمسجدفرستاد بنا بر اين در واقع با همين مأموريت پيشوائى او را بر مسلمين محرز و مسلم نمود!

رد دليل فوق: اگر نماز خواندن كسى با مسلمين دليل خلافت او باشد بايد قبول كرد كه

شايسته‏تر از ابو بكر هم وجود داشته و او عتاب بن اسيد بود كه هنگام فتح مكه براى خواندن

نماز صبح و عشاء و مغرب پيشنماز مسلمين بود در حاليكه براى پيغمبر هم هيچگونه رادع و

مانعى وجود نداشت پس كسيكه در مكه يعنى در شريفترين مكانها با وجود خود پيغمبر صلى

الله عليه و آله با مسلمين نماز بخواند شايسته‏تر از ابو بكر است كه هنگام ضرورت و بيمارى

رسول خدا بمنظور نماز خواندن بمسجد رفته باشد. از طرفى ابو بكر را پيغمبر نفرستاده بود

بلكه موقعى كه بلال اذان گفت حال آنحضرت خوش نبود عايشه بمؤذن گفت كه بپدرم بگو برو

د با مردم نماز بخواند و چون حال رسول اكرم صلى الله عليه و آله بجا آمد پرسيد چه كسى

 براى نماز خواندن رفته است؟ عايشه گفت چون شما حال نداشتيد من بمؤذن گفتم كه ابو بكر

 با مردم نماز بخواند حضرت براى اينكه مبادا ابو بكر همين نماز خواندن را دستاويز خلافت خود

 كند با همان حالت بيمارى در حاليكه بعلى عليه السلام و فضل بن عباس تكيه داده بود وارد

مسجد شد و در اينموقع فقط تكبير اول نماز گفته شده بود كه رسول خدا وارد محراب گرديده

و ابو بكر را پشت سر گذاشت و خود مشغول نماز خواندن شد و باين قسمت اخير كه پيغمبر از

 نماز خواندن ابو بكر با جماعت ممانعت فرمود خود اهل تسنن اعتراف دارند چنانكه ابن ابى

 الحديد در قصائد سبعه خود گويد: و لا كان معزولا غداة برائة و لا عن صلوة ام فيها مؤخرا  .

يعنى على عليه السلام مثل ابو بكر نه از بردن سوره برائت معزول شد و نه از امامت نماز

جماعت كه قصد آنرا كرده بود بر كنار گرديد. نتيجه اينكه ابو بكر را عايشه براى نماز خواندن

بمسجد فرستاده بود نه پيغمبرزيرا اگر آنحضرت چنين مأموريتى بابو بكر ميداد دنبال او

نميشتافت و با حال بيمارى بمسجد نميرفت و او را از اينكار بر كنار نميكرد.

دليل سيم: ميگويند رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرموده است. اقتدوا باللذين من بعدى ابى بكر و عمر.يعنى پس از من باين دو نفر (ابو بكر و عمر) اقتداء كنيد!

 رد دليل فوق: اگر خبر بالا صحيح باشد پس تكليف اينهمه احاديث وارده در باره ولايت على

عليه السلام از خود اهل سنت چيست؟مگر ميشود هم ابو بكر و هم على عليه السلام پس از

 پيغمبر جانشين او شوند؟و اگر حضرت رسول صلى الله عليه و آله آندو تن را مقتداى مردم

قرار داده پس غوغاى سقيفه كه باسم شورا بوجود آمد چه صيغه‏اى بود و چرا گفتند پيغمبر

براى خود جانشينى تعيين نكرده است و بايد انتخاب خليفه از طريق شوراى مسلمين انجام

 گيرد؟از طرفى اهل سنت حديث ديگرى نقل ميكنند كه كار را بغرنجتر ميكند و آن اينست كه

 علاوه بر ابو بكر و عمر تمام صحابه را مقتداى مردم قرار ميدهند و ميگويند پيغمبر فرموده

است:ان اصحابى كالنجوم بايهم اقتديتم اهتديتم.يعنى اصحاب من مانند ستارگان آسمان

هستند كه بهر كدامشان اقتداء كنيد هدايت مى‏يابيد. اگر اين حديث صحيح باشد ديگر چه

لزومى دارد كه مردم بابو بكر بيعت كنند همه اصحاب قابل اقتداء بوده و همگى امام و جانشين

 پيغمبر ميباشند و در اينصورت اصلا مأمومى وجود نخواهد داشت و مسلم است كه چه هرج و

 مرجى بوجود خواهد آمد زيرا اصحاب از نظر مشى دينى با هم مخالف بودند سعد بن عباده با

ابو بكر و عمر،طلحه و زبير با آنان،على عليه السلام نيز در جبهه واحد بوده و با همه آنها

مخالف بود و با اين ترتيب تكليف مسلمين سرگردان آنروز چه بوده است؟فساد اين حديث

جعلى بقدرى آشكار است كه بعضى از علماى اهل سنت نيز آنرا مجعول و ضعيف دانسته و

دو تن از راويانش را مجهول الحال و كذاب گفته‏اند.

|+|
نوشته شده توسط سيد هاشم در جمعه شانزدهم دی 1384 و ساعت